تبليغاتX
میعادگاه دل

میعادگاه دل

تمنای دل خویش را به رقاصی ستاره ها در می آورم ..چرا که زندگی برای زیستن است

در اين لحظه احساس مى كنم

كه وقت رفتنم دارد نزديك مى شود.

با پرده سرخ غروب

روز وداع را بپوشان

بگذار اين زمان، راحت و آرام باشد، ساكت باشد،

اجازه مده هر گونه مراسم پر زرق و برق ياد بود

خلسه اندوه بيافريند.

اى كاش درختان جنگل در آستانه دروازه وداع

گلبانگ آرامش زمين را

در خوشه شاخ و برگ هاى گنگ تكرار كنند.

اى كاش رحمت بى كلام شب

و روشنايى بخشاينده ستارگان هفتگانه فرا برسد

*************

با سلام خدمت دوستان عزیز و گرامی..دوستانی که این دوسال اکثر اوقات مونو باهاشون

سپری کردیم..زمان اون رسیده که برای مدتی ازتون جدا بشیم.. سخته ولی خب برای چیزهای

بزرگ باید چیزهای بزرگ رو هم برای مدتی ترک کنیم..همیشه از لحظه ی خداحافظی و وداع

ازنجار داشتم..برای همین الان نوشتن این کلمات و ساختن چنین جلماتی برام خیلی سخته

یک سال در کنارتون...همراه غم ها و شادی هاتون نیستیم..خواهان شادمانی و سلامتی

همیشگی شما هستیم..در چنین اوقات بی خبری گل های شب بو را بی صدا نگذارید..

خانه هایتان را بی نور وعشق یکنواخت نسازید..درخانه ای اگر فرزندی..پدری..مادری...

خویشاوندی منتظرتان نیست دلگیر مباشید..چرا که با ارزش تر از همه ی این ها را یعنی خدایتان

همیشه و در هر لحظه منتظر قدم های پر مهر بندگان مخلص و پاک خویشش است..

ما در کنار شما آموختیم ساده ترین ولی در عین حال ارزشمندترین موارد رو در کنار همین

دوستی های به ظاهر مجازی . عقربه های ساعت در چنین لحظاتی از حرکت باز ایستاد

چرا که با ارزش ترین دوستی ها رو حتی پلیدترین شیاطین قادر به نابودی و فنا نیستند

نمی خوام با ناراحتی و اشک باهاتون خداحافظی کنم چرا که مطمئنا برمیگردیم..

با دست پر به امید خدا ولی به یاد داشته باشیم زندگی خیلی زود میگذرد برای همین ادمی

از فردای خودش بی خبراست..پس تا هستیم حلال کنیم همدیگرو...

مواظب خودتون خیلی خیلی باشید...همدیگرو فراموش نکنید...چرا که باهم بودن ها معنی دارد

نه تنهایی و انزوا.............

التماس دعا.....

فراموشمون نکنید..............

خوش و سلامت باشید......................

دلمون برای همه تون تنگ میشه..............

ولی با دست پر برمیگردیم...............................

در پناه خدا........

علی نگهدارتان

+نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت20:18توسط میلادو محیا | |

           

آسمان هوای بوییدن لبخند تو را دارد ای دوست من

در این دنیای که تمامی اش خوبی است ...بدی ها از گوشه و کنار

با لجاجت وارد می شن و لبخند تورا به بهانه ی بازی کودکانه به عاریت می گیرن

به دنیا خیرشو.. پنجره باز کن......

عروسک های خیمه شب بازی..اگرچه زنده بودن را تجربه نکردن اما برای

لحظه ای کوتاه قهقهه ی بچه ها را به آسمان می برند..آسمانی که منو تو

به اندازه ی تمام ستاره هاش..ستاره هایی که هر شب منو تو را به رویای

آذین شده ی بهشت می برن مدیون هستیم.....

آسمان گله دارد از من و تو..آسمان بغض می کنید از چشمان پر از اشک 

منو تو...

آسمان دلش تنگ است برای خوابیدن در دستان پاک منو تو.............

در این پاییز سرگردان...به دنبال نشانه هایی از بهار....خاموشی میکنیم

خاموشی بس است...گریه و اشک بس است..

باران عشق خواستنی ای دوست...نه تقدیری......

نسیم خوش بهاری به هر خانه ای سرنزند مگر که در آن خانه شور و نشاط

گل دسته ی در خانه شان باشد...

میدانم دل توهم مثل دل من هوای باریدن دارد..ولی تا آسمان هست  باید

بارش دل هایمان از آنجا نشات بگیرد........

آسمان همچو کودکان لجباز با ما به قهر به گوشه ای خزیده است...

چرا که منو تو مدت هاس از او  باران دل هایمان را طلب میکنیم

خودخواهی خویش...اورا به تنهایی برده است...

دلش میخواهد....به جای بارش...لبخندهایمان را از او طلب کنیم.....

آری آسمان هوای بوییدن لبخند تورا دارد.

پ .ن: دلیل نوشتن این متن:::

۱) میلادم همش ناراحتی میکرد وقتی همه ی نوشته هام از غم بود..

۲) برای دوست عزیزم ( آجیم) که ازم درخواست کرده بود یه متن براش بنویسم ، نوشتم

۳) خودمم دیگه خسته شده بودم ازبس... از غم و غصه اینا نوشته م

۴) یکمی از دست بعضیا دلخورم...ولی به قول قدیما دنیا دو روزه...تا هستیم خوشی هامونو

برای هم به ارمغان بیاریم..نه ناراحتی هامونو

+نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت12:51توسط میلادو محیا | |

 

روزهای سرد و سنگین دستشونو رو شانه ام گذاشته اند

گرمایی نیست..تا که این سردی رو از بین برد

شاید نیاز به تو دارد..شاید نیاز به آغوش تو دارد که این چنین بی صبرانه

بر روی چشمانم در حرکت است

چه خوب که شب می شود..چه خوب که شبی رسید پس از این روزهای

نابود کننده..

در تلاطم ستاره ها ..چشم به آسمان دوخته بودم ...در کشاکش این که

روم یا خیر...

به دیدار تو بیایم یا خیر..

چشمانم تحمل دوزخ فکر هایم رو ندارن..بسته می شوند

**

**

رویا مثل واقعیت..

                                  با تو بودن مثل اینکه همه دنیا رو داشتن..

سرم رو بلند میکنم..چشمانم از شدت نور کوچیک می شود..

لحظات دست به چرخش کودکی هایم می زنن..

و وجودم به بودنه تو در کنارم عادت میکند.

رخسارت به راز درونم پی می برد..وای که زبانم توانایی بیان کرشمه باران

چشمانت را ندارد

دست در دست تو.....خواهم سرود نغمه ی خوش قاصدک های خبر رسان را

خبری اید از دور دست ها..خبر اید که امواج تنهایی به سر امد..

خواب دیده ام که در کنارت..به رستاخیز ابدال نیکان رهسپار شده ام..

دوش   به دوش تو...بقل در بقل تو.. جست و خیز کنان خواهم سرود از

خنده ی مستانه ی بلبل....

وبا تو بودن یه دنیا ویرایش بدی ها را در درونم به ارمغان دارد...

دلتنگی معنایی ندارد..وقتی در آغوشت می گریم..

بی صدایی معنایی ندارد وقتی روی زانوانت هق هق کودکانه ام رو سر میدم

بوسه میزنم به دستانت...مجنون می کارم به روی خاک زیر پایت

به رقاصی در می اورم شب بوی بیگانه ی دل خویش را

پرسه زدن در چشمان تو...خواب سیاهی دربر ندارد...تنهایی..قصه ی تلخی

که ارزش خواندن هم ندارد..به دنبال ندارد

گفتم بیا باهم برویم..باهم برویم به بهشت خوبان..

وتو...لبخندی به رویم پاشیدی..اتیشی در دلم برپا کردی...

که هنوز خاکسترهایش بر روی نهال کودکی هایم به شیطنت نیشگون می گیرد

گونه ام را..

نامه ای نوشتم عزیزم...نامه ای از جنس منو تو..از جنس کرشمه باران شبنم

امروز..روز توست  ای مروارید جای گرفته در صدف خدا

ای زیبا روی شب های پر ستاره ی من

پدر من...همراه من..

فرشته ای که در جلد انسان مرا به عرش خدایی بردی

مرا چگونه قادر به سپاس گذاری ازتوست..؟؟

مرا چگونه لایق بوسیدن دست های پر محبت توست...؟؟

خاک زیر پایت را مجنون که سهل...کائنات را به خط ایستادن..

وا میدارم............

سرخم کنم در مقابل دیدگان پر عظمت تو..

خستگی هایت را به روی زانوان من رها کن....

غصه هایت را..دل نگرانی هایت را به روی دستان من به خطاطی در اور

من غلام حلقه به گوش تو هستم..

من .....

من..... گل بوته ی کوچک زندگیت هستم...

بنما به من کوچک نگاهی.....

تا که از شوق جلوی قدم هایت.......

زانو بزنم........

مرا دیوانه ای بی سروپا می نامند..

                                         مرا بی تو خارو خاشاک بی چیز می نامند

مرا در این صحرای محشر به زنجیر کشیده اند 

نمیدانند که هرچه کنند..آسمان را به زمین..زمین را به دریا..دریا را به دشت

برند..... من هنوز به دنبال تو...جست و خیز کنان..رهسپار  جای پای هایت،

جای پاهایی که یه عالم درس می آموزند به من ، می شوم

با تو بودن را..به اندازه ی تمام دل خوشی های دنیا به جان میخرم

حتی اگر قیمتی گزاف..به اندازه ی تمام پریان دریایی باشد...میدهم..

چرا که با تو بودن..به من معنا میدن.........

              پرستوها را به دنبالت با سبدی پر از گل

 فرستاده ام

تا بگویند 

روزت مبارک ای نازنین من................         

+نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت17:57توسط میلادو محیا | |

نمی دانم چرا امشب واژه هایم خیس شده اند
مثل آسمانی که امشب می بارد....
و اینک باران
بر لبه ی پنجره ی احساسم می نشیند
و چشمانم را نوازش می دهد
تا شاید از لحظه های دلتنگی گذر کنم

**

**

**

در امتداد نگاه تو
لحظه های انتظار شکسته می شود
و بغض تنهایی من
مغلوب وجود تو می شود

**

**

**

صدای جیر جیرک ها به گوش می رسد
سکوت را نوازش می دهند
و جای خالی آدم های شب نشین را
با نگاهی معصومانه پر می کنند

+نوشته شده در جمعه دوازدهم تیر 1388ساعت19:48توسط میلادو محیا | |